...ص... بي سر وته
يه روزي از روز ها که آسمون خورشيد نداشت يه مردي که سر و صورتش اصلاً مو نداشت رفت تو يه جنگلي که هيچ درختي نداشت ، اين مرد قصه ي ما يه تفنگي داشت که تفنگش هيچ گلوله اي نداشت ، با تفنگش رفت توي جنگل ، وقتي رسيد وسطاي جنگل قايم شد پشت يه تپه اي که خاک نداشت ، از اون پشت يه آهويي را ديد که وجود نداشت ، اونوقت با دوربينش که عدسي نداشت يه نگاهي به آهو انداخت ، بعد با تفنگش زد تو پاي آهو ورفت اونو برداشت ، وقتي رسيد به آهو اونو انداخت تو يه کيسه اي که ته نداشت ، و دوون دوون رفت تا رسيد به يه کلبه اي که سقف نداشت ، بعد کيسه رو گذاشت زمين و يه آتيشي روشن کرد که گرما نداشت ، بعد رفت بيرون کلبه يه ديگ پيدا کرد که ديگه اصلاً ته نداشت ، خلاصه بعد از اينکه آهوي بي وجود قصه ي ما پخت ، اونو گذاشت سر سفره اي که نمک نداشت ، و اونقدر خورد که ديگه جا نداشت ، بعد رفت بيرون کلبه و نشست سر جوبي که نم نداشت و اونقدر آب خورد که نهايت نداشت ، بعد رفت خوابيد زير يه درختي که سايه نداشت ، وقتي بيدار شد ديد يه ماري روي سرشه که ماره اصلاً نيش نداشت ، مرد اونقدر ترسيد که ديگه هوش و گوش نداشت ، اونوقت ماره يه نيش زد به گوش مرد که مرد ديگه نفس نداشت ، بعد بلند شد و اونقدر دويد تا افتا د توي چاهي که ته نداشت ...
آقا بيخود خودتونا خسته نکنيد...
ازاونجايي که نويسنده ي داستان ما از اولش هم وقت نداشت ، قصشو يه جوري نوشت که سر و ته نداشت ...
يه چيزي را يادم رفت بگم و اون اينکه تصوير اين قصه هم اصلاً به اين قصه ربطي نداشت ؟؟؟!!!.....
رزم رستم و اسفنديار
چو شد روز رستم بيدار شد ز خواب
روانه شد سوي دست به آب با شتاب
سريعآً يکي چاي شيرين بخورد
و خود وزره را به بيرون ببرد
صدا زد که اي رخش بيرون بيا
به پيش سوار تهمتن بيا
سوار سفيد چموشش بشد
سوي دشت وبرزن گريزان بشد
خروشيد کاي داش اسفنديار
کنون رستم آمد به جنگت سوار
چو بشنيد اسفنديار اين سخن
يکي خنده زد چون صداي زغن
چو اسفنديار روي اسبش نشست
يکي ناله از اسب آمد به دشت
بسان پلنگي که در راز بقا
بگيرد يکي گور را از قفا
چنين گفت رستم به اسفنديار
که اي بچه با بزرگت بيا
اگر جنگ خواهي و خون ريختن
بر اين گونه سختي بر آويختن
بگو تا سوار آورم ز افغان ستان
که باشند با کلنگ کابل ستان
بر اين رزمگه شان به جنگ آوريم
خود ايدر نشينيم و گپ مي زنيم
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
که هي لاف نزن اين چنين نابکار
نخستين به هفت تير بر آويختند
همي پوکه ها بر زمين ريختند
در اين حال ناگه صدايي رسيد
که رستم به ناگه کناره کشيد
موبايلي که او بسته بود بر کمر
در آورد و او ايستاد بر سخن
پس از لحظه اي گفت اين موبايل نيست اصل
که در اين بيابان مي شود قطع و وصل
دوباره به جنگ اندر آويختند
و با مشت و لگد بر همدگر کوفتند
به ناگه دوباره صدايي رسيد
که گويي همه دشت را در هم دريد
نگه کرده ديدند از آن دور ها
يکي لشکر آمد سوي آن دو تا
پليس صد و ده به آنجا رسيد
وميدان جنگي را از هم دريد
سواران جنگي به اين سو و آن سو
گريزان شدند از پي آبرو
در اين حال اسفنديار روي اسبش سوار
که مي شد دوان رو سوي کوهسار
به رستم چنين گفت با نا سزا
اگر مردي فردا دوباره بيا
چرند و پرند
يه نفر اينقدر حرف مي زد كه گوشش از شنيدن حرف ديگران ناتوان شده بود.
يه موشه بعد از بيست سال فرار كردن ، يه روز ايستاد و پنج دقيقه فكر كرد.گربه خوردش.
شانس آوردي كه عشق چشمانت را كور كرد وگرنه مجبور بودي واقعيات كثيف زندگي را ببيني.
يه آدم بدبخت خوابهاي خوبي ديد ، ديگه از خواب بيدار نشد.
باران مي آمد ، مردم عاشق بودند. كسي انگيزه كار كردن نداشت.بوي گل ها در هواي نمناك مي پيچيدند.ميزان تورم افزايش مي يافت.ماشين ها گٍل ها را به عاشقاني كه در خيابان قدم مي زدند ، مي پاشيدند.مردم دنبال كار مي گشتند.شاعران شعر مي سرودند.
يه نفر افتاد زمين ، همه ريختن سرش ، لت و پارش كردن.
يه آدمي باقر دقت نگاه مي كرد. باقر دقت به حرف همه گوش مي داد. آروم قدم مي زد و يواش حرف مي زد.مأمورا گرفتنش.گفتن :تو كارهاي يه جاسوس رو انجام مي دادي.پنج سال رفت زندون ، جاسوسي ياد گرفت.
رئيس عشق را ممنوع كرد.چون فكر مي كرد مردم فقط حق دارند عاشق اون باشند.
در خيابان ها سرعت گير گذاشتند ، رشد اقتصادي كشور متوقف شد.
يه آقا و خانوم خيلي دلشان مي خواست با همديگه حرف بزنن ، ولي هر وقت مي خواستن حرف بزنن ، مأمورا اونا رو مي گرفتن.بالاخره با همديگه ازدواج كردن و بعد از يك ماه به اين نتيجه مهم رسيدن كه هيچ حرفي براي گفتن ندارند.پس از هم جدا شدند.
روزهای بهانه و تشويش جای روزهای خوب کودکي را پر کرده است.روزهايي که زندگي هنوز جدی نشده بود.روزهايي که با خانواده ام پيوند خورده بود.
هميشه ترس از اين که ممکن است روزی يکي از اينها را از دست بدهم،توان زندگي کردن را از من مي گيرد.
---------------------------------------------------------------------
به هر که گفت
تعبير زندگي شکل صبور همين شقايق است
شک خواهم کرد.
از هر که گفت بيا برای بيداری دريا دعا کنيم
پرهيز خواهم کرد،
يا پا به پای زائری که بگويد بلای ستاره دور،
شب از خواب اين زاويه به روز خواهد رسيد،
همسفر نخواهم شد.
پناه بر تو ای فهم فراموشي!
حالا بيا برای رسيدن به آرامش
نزديکترين نامهای کسان خويش را بياد آوريم!
_ اولي: پدرت چكاره است؟
دومي: دستش از دينا كوتاه است.
اولي: دست اش قطع شده!
دومي: نه يعني چراغ عمرش خاموش شده.
اولي: حتماً پول قبض برق را نداده.
دومي:چي مي گي بابام حيات نداره.
اولي:پس مستاجره.
دومي: برو بابا پي كارت اين ديگه كي.
اولي: من ديگه كي هستم تو ديگه كي هستي كه هنوز نمي داني پدرت چكاره است.
_ مشتري به پيشخدمت گفت كبابي براي من بياوريد كه خوب كوبيده شده باشد دقيقآ 240 گرم وزن داشته باشد. بدون چربي باشه مغزش هم خام نباشه. پيشخدمت گفت به روي چشم گروه استخواني گوساله چي باشه.
_ اولي: از كجا مي داني اين شخص مرد است و لباس زنانه پوشيده.
دومي: از آنجايي كه از جلوي چند تا مغازه طلا فروشي رد شد و اعتنايي نكرد.
درخت سرو زبانش بند آمده بود ديگر از آن تعريف ها خبري نبود مش رجب هم ناراحت بود و نمي خواست درخت را قطع کند حتي درخت هاي ميوه هم ناراحت بودند درست بود که سرو مغرور بود ولي اگر بريده مي شد ...
مش رجب زير درخت سرو نشست و به فکر فرو رفت تا شايد بتواند راهي پيدا کند ولي عقلش به جايي نمي رسيد بعد از چند دقيقه با نااميدي تبر را برداشت و به طرف درخت سرو به راه افتاد دلش نمي خواست اين کار را بکند ولي از تيمورخان مي ترسيد اشک در چشمش جمع شده بود ولي با اين حال تبر بلند کرد و هر جوري که بود محکم به تنه درخت زد صداي غمناکي از درخت بلند شد درخت مرگ راروبرويش مي ديد از ضربه اي که به تنه درخت خورده بود درخت تکاني خورد و چيز کوچکي از يکي از شاخه هايش به زمين افتاد مش رجب نگاهي کرد و آن را برداشت و نگاهي به بالاي سرش کرد ناگهان با خوشحالي دويد و نردبان را آورد و به درخت تکيه داد و بالا رفت سرو و درختان ديگر با کنجکاوي نگاه مي کردند ... مش رجب چند تا از دانه هايي که به شاخه هاي سرو بود را کند ... دانه ها مثل همان دانه اي بودند که پايين افتاده بود ... بعد از آن دانه ها را توي کوزه هاي کوچکي فرو کرد و به آنها آب داد
فردا که تيمورخان آمد با تعجب ديد درخت سرو سر جايش است با عصبانيت گفت : مش رجب من ديروز مگه نگفتم چيکار کن هان ... مش رجب گفت: بله ولي آقا ، من چند تا فکر کردم يکي اينکه اگه ما اين درخت را قطع کنيم با اون قد بلندش چند تا از درخت هاي ميوه را هم از بين مي برد ديگه اينکه از اين به بعد ما کاري مي کنيم که اين درخت هم بهمون سود برسونه ... تيمورخان با تعجب گفت : يعني چه چطور سود برسونه ... مش رجب گفت : ببينيد اين کوزه ها را ... تا چند وقت ديگه سروهاي کوچولو سبز مي شوند ... اون وقت مي شه اونا را به گلخونه فروخت ... تيمورخان گفت: خوبه خوبه تا من نبودم خيلي کارا کردي ... قبول خوب پس تا من مي رم سراغ اوس نعمت تو هم برو سم ها را آماده کن اين دفعه بيشتر درست کن چون اين درخت سرو خيلي سم مي خواد درخت سرو که انگار از توي خاک جوانه زده باشد از آن به بعد تصميم گرفت به نشانه فروتني و تواضع سرش را پايين نگه دارد ...
شاید اوخاطره ای پنهان است .که مرا همره خود.می برد درکنش رویاها.دورازچشم نسیم.همره باد بهار. کوبه کو دشت به دشت.ازبر شا لیزار. من ندانم او کیست. یا چیست. شا ید او سا یه ی یک مرد بلورین باشد. یا که نه.مرغکی درره هجران باشد.ازکه پرسم تا بدا ند پا سخ. درکدامین برزن.از پی پاسخ خود پرسه زنم.اوج گیرم ز کران تا به کران. در آن سپهر لاجورد.
نینا عبدی
صدایش خوب است دراین تردیدی نیست که سپهری شاعربزرگی است.سپهری مثل همه ی شاعران مطرح دیگربه شیوه ی خاص خود شعرمی گوید- سبک شعری ؟- به طوری که در موردشعرهایی که مشابه با آن باشد گفته می شود که این شعرها تحت تا ثیر سپهری است وگاه این تاثیرپذیری ها به حدی واضح استکه خوانند گان غیرحرفه ای نیزبه سادگی متوجه آن می شوند واین خود دلیل نفوذ گسترش وتثبیت شعرسپهری درسطح جامعه است. شیوه ی شا عری سپهری دارای ظرفیت ها یی است که در مجموع درکتاب حجم سبزحد اعلاوبهینه ی خودرابروزمیدهد.شایدبتوان گفت که به نوعی به اتمام می رسد.نتیجه ی عدم توجه خود شاعربه این موضوع حیاتی می شود کتاب ما هیچ ما نگاه که مثلا دکترکدکنی درمورد آن می نویسند:......وبا" صدای پای آب " به سبک شاعری موفقی رسیدوهمان سبک در"ماهیچ ما نگاه" بلای جان اوشدومشتش را دربرابر خواننده ی دقیق وهوشیارباز کرد.ودرمرکز سبک اومهم ترین عامل بالارفتن بسامد حسامیزی است وگاه موفق است وگاه نا موفق..... یکی ازتوانایی های شاعران بزرگ رسیدن به سطرهایی است که به علت درگیری شدیدشان به حس وتکنیک زبان حالتی شبیه جملات قصاروضرب المثل پیدا می کنند وازاین نظرسپهری یکی ازکسانی است که به شعرامروزآبروواعتبارمی بخشد.اشعارسپهری به اندازه ی تمامی آثاربسیاری ازاین شاعران ومنتقدان مدعی آکنده ازلحظات درخشان است.سپهری دراغلب شعرهای زیبای حجم سبز وقوف بیشتروبهتری به فرم دارد امادربرخی از مهم ترین شعرهای همان کتاب نیزخواننده برآمدگی فرمی راکمتراحساس می کندوبه طبیعی ترین شکل خود ساخته می شود.مثلا درهمان شعر" به باغ همسفران".سپهری جزء آن دسته ازشاعرانی است که توانست پسندزیبایی شناسا نه مخاطبان عام را تا حدقابل قبولی تغییریاارتقا دهد. درهمین زمینه فرق اوبا شا عران ساده گو وساده اندیشی که ارتباط خود رابا مخاطبین عام حفظ کرده اند دراین است که این شا عران تلقی خودرا با مخاطبین عام حفظ کرده اندواین نه تنها کارارزشمندی نیست بلکه موجب تخدیرذوق زیبایی شناسی عمومی وانحطاط شعرخواهدگشت.لازم به ذکراست که سپهری هم یکی ازپیشگا مان به کارگیری زبان ساده وغیرادیبا نه درشعراست.
نینا عبدی
يک ضرب المثل قديمي مي گويد:
«ميمون پير دستش را داخل نارگيل نمي کند»
در هندوستان، شکارچيان سوراخ کوچکي در نارگيل ايجاد مي کنند، يک موز در آن مي گذارند و زير خاک پنهانش مي کنند. ميمون دستش را به داخل نارگيل مي برد و به موز چنگ مي اندازد، اما ديگر نمي تواند دستش را بيرون بکشد، چون مشتش از دهانة سوراخ خارج نمي شود، فقط به خاطر اين که حاضر نيست ميوه را رها کند. در اين جا ميمون در گير يک جنگ نا ممکن معطل مي ماند و سر انجام شکار مي شود. همين ماجرا، دقيقاً در زندگي ما رخ مي دهد. ضرورت دستيابي به بعضي چيزها در زندگي، ما را زنداني آن چيزها مي کند در حقيقت متوجه نيستيم که از دست دادن بخشي ازچيزي، بهتر از آن است تا از دست
دادن کل آن چيز. در تله گرفتار مي شويم، اما از چيزي که بدست آورده ايم، دست نمي کشيم، خودمان را عاقل
مي دانيم، اما (از ته دل) مي گوييم که اين رفتار يگ جور حماقت است. بر گرفته از کتاب دومين مکتوب، پائولو گوئليو
به تب به مرگ گرفتی تا بسوزم
صدایت می کنم با تمام وجود ! می دانم دلت از من گرفته ،می دانم چشمهای زیبایت را به رویم بسته ای ، ولی در مقابل تمام این دانسته ها چون دوستت دارم وبرای همیشه محتاج تو هستم ، در مقابل چشمانت زانو می زنم و به خاطر خودم ورضای تو عاشقانه و خالصانه از تو می خواهم با من مهربان باشی .ای شکوه زندگی من ! ای گرمابخش روح و جان من ! ای که هر شب و رو ز کنار منی ! و با وجود پاکت راهنمای راهم هستی که در هر زمان با حوصله تمام به حرفهای خسته ام گوش فرا می دهی !
ای که با دستهای پر مهرت سایبان دردها و حسرتهای دلم شدی و غم هایم را به شادی ، وسکوتم را به شوق نگاه و عشق مبدل ساختی ! ای که بدون تو و چشمانت می میرم ! ستاره تابان من ! هرگز قلب کوچکم را در تلاطم در یای زندگی تنها وبی کس رها مکن بدان همیشه و همه جا محتاج توام باورم کن !!!
آبشان در یک جوی نمیرود
هر گاه بین دو یا چند نفر در امری از امور توافق و سازگاری وجود نداشته باشد ، به عبارت بالا استناد و استشهاد میکنند . در این عبارت مثلی ، به جای نمی رود
گاهی فعل نمیگذرد هم به کار میرود، که در هر دو صورت معنی و مفهوم واحد دارد .
اما ریشه ی این ضربالامثل :
سابقاً که شهرها لوله کشی نشده بود سکنه ی هر شهری برای تأمین آب مورد احتیاج خود از آب رودخانه یا چشمه و قنات ، که غالباً در جویهای سرباز جاری بود استفاده میکردند . به این ترتیب که اول هر ماه ، یا هفته ای یکبار ، بسته به کمی یا وفور آب ، حوضها وآب انبارها را با آب جوی کوچه پر می کردند و از آن برای شرب ، شستشو و نظافت استفاده می کردند . در همین شهر تهران که سابقاً آب قنوات جریان داشت و اخیراً آب نهر انشعابی کرج جریان دارد ، ساکنان هر محله در نوبت آبگیری که در جوی آن محله جریان پیدا می کرد قبلاً آب انبارها ذو حوضها یشان را کاملاً خالی و تمییز می کردند و سپس آب ک می گرفتند.
تهرانیها پس آنکه آب انبارها را پر می کردند ، معمولشان این بود که مقداری نمک هم در آب انبار می ریختند تا آب را تصفیه کند و میکربها را بکشد .
پر کر ن آب انبارها غالاً هنگام شب و در میان طبقات ممتاز و آنهایی که رعایت بهداشت را می کردند ، بعد از نیمه شب انجام می شد .
چه هنگام روز به علت کثرت رفت و آمد و ریختن آشغالها و کثافات در جویها و مخصوصاً شستن ظروف و لباسهای چرکین که در کنار جوی آب انجام می گرفت غالباً آب جوی ها کثیف و آلوده بوده است . به همین جهات و علل هیچ صاحب خانه ای حاضر نمی شد حوص و آب انبار منزلش را هنگام روز پر کند واین کار را اکثراً به شب موکول می کردند که جوی تقریباً دست نخورده باشد .
طبیعی است در یک محله که دهها خانه دارد و همه بخواهند از آب یک جوی در دل شب استفاده کنند ، چنانچه بین افراد خوانوادټ/div>
Posted at 10:10 pm by meam-82i